تاج السلطنه
41
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
گوشهايم متصل صدا مىكرد . طوفانهاى خون در كلهام موجها [ ى ] پر درد آتشين زده ، و همه وقت در ميان اينهمه انقلابات داخليه ، يك كلمه پشت سر هم به گوشم مىرسيد : « بگير اين دسته گل را و بگذار در نقطه [ اى ] كه هميشه برضد من متحرك است ! » گل را گرفته ، نگاه كردم . در ميان دسته گل ، يك كارت كوچكى بود كه فقط اين دو كلمه نوشته بود : « من تو را دوست مىدارم ! » در امشب ، اين مرتبهى دويمى بود كه مىشنيدم كلمهى « دوستى » را در حالتى كه اين گوينده مادر و پدر من نبود ؛ و به قدرى اين كلمه غيرآشنا و مكروه در نظر من بود ، كه « گيوتين » در نظر واجب القتل . كارت را پاره كرده و در جيب خود پنهان نمودم و مشغول تماشا شدم . اين ساز قشنگ و بازىهاى مطبوع ، تمام در نظر من خستهكننده بود . خيلى ميل داشتم زودتر به منزل رفته ، از هياهو و اجتماع دور شوم و به فكر مخصوص خود و وقايع مهم امشب فكر نمايم . بازى تمام ، ما به منازل خود آمديم . امشب ، اول شبى بود كه من مىرفتم نخوابيده باشم ؛ و اول شبى بود كه خواب شيرين كودكانهى لذيذ بر من حرام و تلخ شده بود ، و دچار يك نوع زحمت زوالناپذيرى شده بودم . بالاخره ، حتى القوه مجال و فراغت به زن پدرم نمىدادم كه با من تنها صحبت بدارد . خودم هم خيلى احتياط مىكردم ازينكه مبادا باز اين كلمات را بشنوم . روزها و شبها به سرعت برق مىگذشت ؛ و در همين ايام ، عروسى خواهرم با كمال شكوه و جلال منعقد شد . من مىرفتم كه يك دختر يازده ساله بشوم . ليكن ، اين عشق و محبت ، با تمام انجماد و سردى و سكوت من ، درين جوان تخفيف نيافت ؛ بلكه ، ابدا از اظهار خسته و كسل نمىشد . به هر بهانه بود ، اظهار اطاعت و انقياد و عشق را به من مىرسانيد . من هم كمكم در خود يك خلجان خاطرى ملاحظه كرده ، درست گاهى به نظر دقت به او نگاه مىكردم . صورتش خوشگل و قابل عشق نبود ؛ ليكن ، نگاههايش مانند تير زهرآلود به قلب من مؤثر ، و امكان گريز نبود . احساس مىكردم كه من هم به ديدن او مايلم . و اگر برحسب اتفاق يك روزى به حضور بودم و او نباشد ، مثل اين است گم كردهاى دارم . گاهى چنان مستغرق تماشاى او مىشدم كه در اطرافم از هر مقوله صحبت بود ، نمىشنيدم . اغلب را از من مىپرسيدند : در عمارت يا در حضور پدرت كى بود ؟ چه شد ؟ من نگاه كرده ، مىگفتم : « نفهميدم ! » و حقيقتا نفهميده بودم . زيرا كه خيالم به يك نقطه متوجه بود . ليكن ، هيچ وقت امكان نداشت بتوانم با او صحبت كنم . و ابدا ممكن نبود چيزى به او بنويسم . و هيچ هم نگفتم من ترا دوست مىدارم ؛ چون معنى اين كلمه بر من مجهول بود . عروسى عروسك را با عظمت و احترامى شروع كرديم ، و از حضرت پدرم براى مخارج عروسى صد عدد پول طلا گرفته ، تهيه و جهاز كامل همراه عروس كرديم . درين عروسى ، فقط اين جوانك توانست كاغذى به من بفرستد كه در آن كاغذ ، از انواع عذابها و زحمتهايى كه كشيده و مىكشيد قصه كرده بود .